امروز تکلیف ام معلوم میشه خب سعی میکنم منتظر خبر ای خوب باشم.. امروز چند روز دوباره بیمارستانم؟ دیگه حسابش  از دستم دراومده اینجا اوه عجب برفی گرفته همینجور که روی تخت دراز کشیدم و کنار پنجره ام و پتوی آبی ای روم افتاده از پنجره به بیرون نگاه میکنم د قیقا گلوله های برف عینهو پشمک جهتش همیشه از شمال به شمال شرق تهران و منتظرم کم کم ک سروکله آقای جراح پیدا شه و اگه پیدا شه چشام سنگین شده و یه خواب عمیق میخواد سعی کنم به اتفاقهای خوب فکر کنم و خب امروز باید اتفاقهای خوب بیفته یعنی غیر این منتظر هیچی هم نیستم کاری هم ندارم فقط... فقط.. خوب... خبر ای خوب... خب یکمی خواب میچسبه کتاب؟ نه فعلا از کتاب خبری نیست بر میگردم سر حال بودم یه چیزی میخونم