دارد عید میشود مادر جان ❤
همیشه اینجور وقتها چای دم میکردم اونوقت ها سر خیز تر بودم این اواخر کمی صبحها کله صبحم 9به بعد بود سالهای قبلتر از کله های صبح آفتاب زده نزده بیدار بودم چای دم میکردم عاشق عطر چای تازه دم بودم و سکوت کله های صبح خانه لب تابم رو باز میکردم و بعد وبلاگم و شروع میکردم به نوشتن این وقتها که میشد اسفند که میشد مینوشتم اسفند شده است دارد عید میشود و مادر جان باز تو نیستی دارد عید میشود مادر و شمعدانیها ی پشت پنجره ها دارند جان میگیرند دارد عید میشود مادر جان و باز تو نیستی و هی احساساتی میشدم و مینوشتم هرروز هر روز... امسال داشتم شعر زیبای هوشنگ ابتهاج رو که سالروز تولدشون بود رو میخوندم ارغوان شاخه همخون جدا مانده زمن آسمان تو چه رنگ است امروز آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز؟ یه قسمت شعرش خیلی جالب گرچه اینروزها به شدت سعی میکنم از معجزه کلام غافل نشم و خوب ازشون استفاده کنم ولی اینو باب آوردن میگم
جناب ابتهاج میگه :این چه رازیست که هرسال بهار با عزای دل ما می اید ولی امیدوارم امسال یه عید فوق العاده خوب خوب داشته باشیم یه عید شگفت انگیز من و همه دوستان خانواده و کسانی اینجا رو میخونن
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 7:55 توسط زرر'ین
|