همینجوری همین الان
خوندن آقای جمالزاده رو دوست دارم از صبح کله صبح یکریز داره بارون میاد نم نم لطیف یه جور عاشقانه اس این جاش اصلا ربطی بهمون نداره همون پاره آجر و دل و اینا بیخیال میشیم میریم سراغ صبحت خودمون می گفتم تا نزدیکای یازده صبح حسابی به خودم حال دادم و خوابیدم خونه تاریک بود و جون میداد تو پتو بپیچی جلوی بخاری و بخوابی کتاب آقای جمالزاده باز هست و داستان جاودان رو دارن میخونم کنار دستم هم دوناتهایی که دیروز پختم میتونم بگم جزو بهترین نونههایی تا حالا پختم اونم با کرم داخلش که هوستون نکنه واقعا عالیه تازه کریسمس؟ هم هست سالگرد زلزله بم هم هست یه آهنگ از آقای بسطامی از یه کانال دانلود میکنم و گوش میدم بارون همینجور نم نم میاد شبکه خبر داره جریان قطعه سازی رو نشون میده مهمانش هی میگه میدونید صنعت خودروسازی های تک هست؟ دیشب ام نشون داد و دیدم تلوزیون رو خاموش میکنم این مجری زن واقعا عجیب و تند و حرفه ای مصاحبه میکنه به عبارتی دهان مهمان ها ی برنامه را سرویس میکند صدای باران توی خانه ما نمی اید امسال زمستون قشنگی شده بارون و برف ماهم که ندید بدید هستیم و این چیزا رو زیاد ندیدیم.. بهتره برم داستان بخونم این آقای جمالزاده واقعا عجیب مینویسه یه تیپ خاص خوشم میاد و دوست دارم نویسنده بشم یعنی تا حالا نمیخواستم؟ آقای ع میگه باید ببینی هدفت از نوشتن چیه حقیقتش تا حالا هدف خاصی نداشتم امروز جواب یه چیز مهم معلوم میشه جوابش اگه خوب باشه یه قول و قرار کردم یعنی میشه؟ اوه نمیدونم همه چیز به امروز بسته اس من که خوش بینم...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵ ساعت 12:18 توسط زرر'ین
|