نوشتن خوبه من خیلی دوسش دارم
نمیدونم کار خوبیه اینکه آدم چیزایی میخونه اینجا بزا ره یا نه همینجور داشتم ادم بد نام آقای جمالزاده رو میخوندم یاد جناب بوکوفسکی افتادم و گفتم بهتر برم سراغش و کمی هم ایشون رو بخونم احتمالا حسابی دلخور و دلشکسته اس جناب بوکوفسکی رو میگم آقای هنری کوچک خب همینجور وسط قصه اش ولش کردم من همیشه همینجوری کتاب میخونم خب آقای جمالزاده ادبیات خاصی داره چندین صفحه خوندم اصلا قالب داستانش نفهمیدم چی بود تنها چیزی میخوندم چیدن کلمات قلمبه سلم به پشت همه خب تمرکز نداشتم مخم داشت هنگ میکرد قبلش هم دو سه تا داستان انگلیسی خوندم از نمایشگاه خرید مش کتاب جالب یه حدودا پانزده تومن زمستون هم داره تموم میشه و آخرش نرفتم برای خودم کفش یا پالتو بخرم همینجور با کفشهای اسپرت قدیمی ام که از مشهد خریدم و انصافا جنسش خوب در اومد با اون پانج مشکی و اون شال بلند که شبیه شال بازیگراس جدیدا ازش خوشم اومده و خیلی به دردم خورد گمونم سی تومنی بابتش پول دادم شایدم بیشتر یادم رفته از بهترین روسری فروشی شهر خریدم یه جورایی دستخوش فراموشی خاطرات شدم اولزایمر اوه نه محاله نمیدونم خیلی چیزها رو فراموش کردم یا میکنم ظهرها کله طهر میپوشمش جلوی در می ایستم تا قند عسل با تاکسی از پیچ خیابون روبرو پیداش شه دقیقا با همین شال بهتره برم سراغ آقای بوکوفسکی دیوانه کله خراب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۹۵ ساعت 20:47 توسط زرر'ین
|