گمونم روز پنجم بود دیگه طاقتم طاق شد بیحالی بعد عمل و درد و کلافگی و قولنج گفتم کتابهای منو از تو چمدان برام بیار بهر حال با موافقت دکتر آوردن چند صفحه از هالیودد بوکوفسکی خوندم ضربان قلبم افتاده بود پایین و اصلا خوب نبودم کتابها رو جمع کردم گذاشتم نایلون فردا دادم برو تو چمدون بزا ره برق خوشحالی تو چشماش بود اینجا تو بخش پیوند تمرین صبر و تحمل میکنی و تجربه زندگی لب پرتگاهی رو و اینکه زندگیت وارد مرحله جدیدی شده سیزده روز داره میگذره و معلوم نیست کی و تا چه وقت اینجا باشم ولی به اتفاقهای خوب فکر میکنم الهی تنی بیمار نباشه .. آرزوهای خوب خوب برای هم کنیم مهربون باشیم