دلتنگی زمان و مکان که نمیشناسد میشناسد؟
داشت واسه خودش نمیدونم چیکار میکرد تازه اومده بود خونه جلوی در می ایستم شال بلند طوسی ام رو میپوشم که تا نزدیک های پام میرسه نگاه کردن به آدما و کوچه روبرو رو دوست دارم انگار رفتی لب بالکان و داری آسمون شهر رو میبینی تا به قول خودش با کا کسی اش بیا د گفتمش مامانی اینقدر دلم برات صبح تنگ شده بود دوست داشتم دستم و دراز کنم از پیش دبستانی بیارمت خونه بغلت کنم بوست کنم همون جور نمیدونم با چی بازی میکرد گفت چه مامان دیونه ای دارم مگه دیونه شدی؟ مگه میتونی دست تو دراز کنی منو بگیری؟ بعد هم از خنده ریسه زد بعد آروم شد گفت راست میگی مامانی؟ دوست داشتی دست تو دراز کنی منو بگیری بغل کنی؟ گفتم اره خب یه وقتایی هست وقتی دلت خیلی تنگ میشه دلت میخواد خب اونی دلت واسش تنگ شده بغل اش کنی خندید گفت خب بیا الان بغل کنیم همدیگرو...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۹۵ ساعت 8:12 توسط زرر'ین
|